تبليغاتX
} خدمات وبلاگ نويسان جوان عاشقانه


عاشقانه

برای آدم نابینا شیشه و الماس یکی است/اگر کسی قدر تو را ندانست فکر نکن تو شیشه ای/بدان که او نابیناست

تو که یادت نیست!...توی یکی از همون بهترین روزهای زندگیم بود!...

همون روزهایی که تعدادشون از انگشتهای یک دست هم کمتره!...
همون روزهایی که با تو بودم!...همون روزهایی که زندگی کردم!...
آره...توی یکی از همون روزها بود!...بعد از ساعت ها با تو بودن!...
وقت خداحافظی بود...سر آن خیابانی که اسمش رو هم نمیدونم حتی!...
با هم خداحافظی کردیم!...رفتی ولی من همونجا ایستادم...
ایستادم و رفتن تورو نگاه کردم...
 آروم آروم دور میشدی...
نمیدونستی که من نرفتم!...
نمیدونستی که ایستادم و دارم نگاهت میکنم!...
برنگشتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی...
سرت رو انداخته بودی پایین و دور میشدی!...وای وای وای!!...نمیدونستی که
چقدر زیبا بودی!...چقدر زیبا راه میرفتی!...
چقدر زیبا کرده بودی تمام آن پیاده رو و تمام آن خیابان و حتی تمام اون شهر رو!
 
 سر خیابان ایستادم و دارم نگاه میکنم رفتنت رو!...
یادم رفت بهت بگم ولی!...یادم رفت بگم که همونجا،درست همونجا من "دوباره" عاشقت شده بودم!...
یادم رفت بگم که عشقم بهت دوبرابر شده بود!...یادم رفت!...
حتی یادم رفت بگم که هیچ کس به زیبایی تو راه نمیره!...
یادم رفت بگم که هیچ کس نمیتونه مثل تو با هر قدمی که بر میداره،تمام وجود من رو به لرزه بیاندازه!!...
اون روز وقتی داشتی میرفتی و دور میشدی،میدونستم که هنوز مال منی!...
میدونستم که دوستم داری...
اون رفتن کجا و این رفتن کجا!...
این رفتن لعنتی که برگشتی نداره کجا!...همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای راه رفتنت هم تنگ شده!...
همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای زندگی کردن تنگ شده!...دلم برای اون پسری که زمانی دوستش داشتی تنگ شده!...دلم تنگه عشقم!!...دلم...!
 
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391| ساعت 0:1| توسط سامان|

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من ، که خود افسانه می‌پرداختم

عاقبت افسانه ی مردم شدم

ای سکوت ، ای مادر فریادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو ، راهی داشتم

چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها 

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ، ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو ، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم

زندگی پر بود از فریاد من!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390| ساعت 12:52| توسط سامان|

 
این روز ها هر چی بیشتر میگذره بیشتر احساس میکنم که عاشقتم...تو این شبا میخوام فقط از خود خدا بخوام...میخوام از خود خدا بخوام که شیمام رو به من هدیه کنه...  
 امسال با پارسال خیلی فرق میکنه...امسال تو رو میخوام...امسالم مث پارسال میرم پیش امام رضا...همون حس و حالی که جلوی ایوون طلا به آدم دست میده و هیچ جوری نمیشه توصیفش کرد...امسال میگم خدایا خودت کمکم کن...بد جوری کارم گیر کرده...امسال یه درد دیگه به دردام اضافه شده...درد عشق...میگن هر کی بیشتر غم و غصه داره و بیشتر سختی میکشه یعنی که خدا بیشتر دوسش داره یعنی که ظرفیتش زیاد بوده که خدا غصه بیشتری بهش داده خدایا مث اون روزای سخت زندگیم که تنهام نذاشتی فراموشم نکن... خدایا کمکم کن...میترسم ظرفیتشو نداشته باشم...خدایا دارم کم میارم...دستمو بگیر... 
وای چه حالی به آدم میده وقتی که تو دعای جوشن خداتو با تک تک اسماش صدا میکنی...هر کدوم از اون هزار اسم یه دنیا معنی داره...  
خدایا تو این شبا تنهام نذار...
 
خدایا شیمام رو  به من هدیه کن... 
 
الهی و ربی من لی غیرک....
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390| ساعت 21:25| توسط سامان|

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي کردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار

ديگر ثابت کنم که لحظه لحظه زندگي ام  تو را فرياد مي زند . 

امشب آمده ام با اشک هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق که از اعماق جانم جاري مي شوند ...

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام


که آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟


دوست دارم تو در کنار من بهترين لحظه ها را تجربه کني ,

دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در کنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها که بي حضور تو ,  خاطرات مشترکمان را با ديدگاني اشکبارمرور مي کنم 

 تصوير چشماني را مي بينم که مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم کشيد 

کاش مي شد با تو و در کنار تو عشق را در آغوش کشيد


مهربان ياور زندگي ام

در اين شب مهتابي که مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشکهايم را  تقديم قلب درياييت مي کنم 

اما نه . . .  مي دانم دوست نداري اشکي از چشمانم جاري شود

پس با صدايي که از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم

از صميم قلبي که به راهت باختم دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390| ساعت 13:29| توسط سامان|



بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم.

گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم.

می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم.

این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم.

بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من.

حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن.

حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا

ناامید به فرداهایم نکن.

بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم!

تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم.

بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها نفس کشیدن ندارم.

ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند.

بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم.

دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد.

باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما…

من تنها تو را میخواهم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390| ساعت 17:48| توسط سامان|

 

 

 

نمی دانی که من هر شب / چه يادی در سرم می پرورانم

نمی بينی نگاهم را / که بر رويای روی ماه تو تا صبح / خيره می مانم

نمی خوانی تو از چشمان آرامم / سبز ترين نامه های عاشقانه سرخ  دنيا را

نمی گويی که شايد يک دل تنگ / به اميد رسيدن به دلی سنگ / همه شب تا سحرگه می زند پارو / امواج سرد دريا را

نمی خواهی اگر دريای من باشی / بيا پارو شو در دست من ای دوست / بيا بی بادبان کشتی دل را / به ساحل رهنمايم باش ای دوست

نمی آيی اگر سويم دگر بار / مگردان رويت از سوی من ای دوست / اگر چشمم به ابروی تو افتاد / مزن شلاق مو روی من ای دوست

خيالم باز پر می گيرد امشب / دلم از دوری ات می گيرد امشب / اتاق خالی و تاريک و سردم / هوای وصل تو می گيرد امشب

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390| ساعت 20:42| توسط سامان|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت